آشنایی با ایل قشقایی و بزرگان ایل
كوهپايه هاي جنوبي زاگرس و جلگه هاي هموار آن تا دشت هاي شمالي فارس و دامنه هاي زردكوه در مسيري كه حدود 600 كيلومتر مسافت دارد ، ساليانه دوبار توسط جمعيتي چادرنشين پيموده مي شود كه بيشتر ايام عمر خود را در حال كوچيدن بر اين دشتهاي هموار و كوههاي صعب العبور هستند . اين جمعيت بخشي از ايل بزرگي هستند كه » قشقايي « نام گرفته است .
زبان مردمان اين ايل تركي است . اما به دليل نزديكي و اختلاط فراوان با فارسي از زبان تركي آذري يا تركي فاصله گرفته و به شدت با زبان فارسي آميخته شده است . ريشه يابي طوايف ايل نشان از خويشاوندي نزديك با آذربايجانيها مي دهد
در يك تقسيم بندي نسبتا كلي ايل به اين طوايف تقسيم مي شود : طايفه دره شوري ، طايفه كشكولي ، طايفه فارسيمدان ، طايفه شش بلوكي ، طايفه عمله ، طايفه كشكولي كوچك ، طايفه قراچه اي ، طايفه صفي خاني ، طايفه جعفربيگلو ، طايفه نمدي ، طايفه ايگدر ، طايفه رحيمي .
قشقایی ها دوره های مختلف بتدریج به این سرزمین کوچیده و در آن ساکن شده اند . حاج میرزا حسن فسایی در کتاب فارسنامه ناصری مین ویسد : قشقایی ها طایفه ای از ترکان خلج بوده اند که از عراق عجم و ساوه به فارس کوچیده اند . قسمتی از این مهاجران در بلوک قونقری ( شهرستان آباده) ساکن و ده نشین شده اند که هنوز هم به ترکی سخن می گویند و بنام خلج نامیده میشوند . گروهی دیگر به زندگی کوچ نشینی ادامه میدهند و به دو بخش خلج و قشقایی تقسیم می شوند . چون مهاجرت اینان به فارس حالت گریز و فرار داشته است ، به ( قاج قایی ) به معنی گریخته و فراری معروف شده اند . بعدها این واژه به قاش قا یی و قشقایی تبدیل می شود برخی عقیده دارند که قشقایی از قشقه به معنی چال و علامت سفیدی نقش شده است که بر روی پیشانی اسبان آنان وجود داشته است و نشانه قبیله آنان بوده است .
پاره ای از مورخان مسکن اصلی ایل قشقایی را آذربایجان و تبریز می دانند ترانه های فولکوریک قشقایی ها همین نظر را تایید می کند .
بویول گدر تبریزه – قنات ریزه ریزه
این راه به تبریز می رود و قناتش ریز ریز است
تارم بیر یول ور بیزه واراگ گیدگ کنمزه
خدای من راهی به ما نشان ده تا به سرزمینمان برویم
تمام قشقائيها شيعة جعفري هستند و به آداب و رسوم خود علاقهمندند. شايدکمتر از پنج درصد آنان نماز نخوانند. يا اصلاً نماز را ندانند ولي به عرف و عادات خود سخت معتقدند. زبان قشقائيها تركي آميخته به فارسي است و همة آنها فارسي را خوب ميدانند و فارسی رابه آساني سخن ميگويند
دکتر محمد بهمن بیگی :موسس آموزش عشایر کشور
محمد بهمنبیگی سال 1299 در ایل قشقایی و در خانواده محمودخان کلانتر تیره بهمنبیگلو از طایفه عمله قشقایی به هنگام کوچ دیده به جهان گشود.
او پس از پایان دوره کارشناسی حقوق در دانشگاه تهران، در راستای سیاستهای دولت وقت کوشش خود را برای برپایی مدرسههای سیار برای بچههای ایل آغاز کرد و با پیگیریهای خود توانست برنامه سوادآموزی عشایر را به تصویب برساند.
بهمنبیگی در اقدامی سخت موفق شد دختران عشایری را نیز به مدرسههای سیار جلب و نخستین مرکز تربیت معلم عشایری را بنیانگذاری کند.
او به واسطه آنچه کوشش پیگیر در راه سوادآموزی به هزاران کودک ترک، لر، کرد، بلوچ، عرب و ترکمن، اعلام شد، برنده جایزه سوادآموزی سازمان یونسکو شد.
او تجربههای آموزشی خود را به شکل کتاب و در قالب داستان نوشته و منتشر کرده است که از جمله آثارش به "عرف و عادت در عشایر فارس"، "بخارای من ایل من"، "اگر قرهقاچ نبود"، "به اجاقت قسم و طلای شهامت" میتوان اشاره کرد.
محمد بهمنبیگی در برخی از کتابها بهعنوان داستاننویس معرفی شده است؛ اما خودش میگفت: داستان؟ کدام داستان؟ من که داستاننویس نیستم و استعدادش را هم ندارم. من خاطرهنویس و پژوهشگرم.
افتخاری هم اگر داشته باشم، این است که بنیاد دبستانها و مدارس عشایر را در ایران بنا نهادم و بهخاطر این کار، جایزه کروبسکایا را بهعنوان بهترین آموزگار آن سال در کل دنیا گرفتم و نیز بورسیهای تحصیلی که استفاده نکردم.
خودش میگوید: 23ساله بودم که اولین کتابم را با عنوان "عرف و عادت در عشایر فارس" در سال 1324 توسط ناشری که حالا از میان رفته، یعنی نشر آذر و آقای مشیری نامی درآوردم.
او درباره محل تولدش نیز میگفت: من اهل ایل قشقایی هستم و در مقدمه کتاب "بخارای من، ایل من" به این مسأله اشاره کردهام. به هر حال من در یک چادر در فاصله لار و فیروزآباد در بیابانی با قهر و آشتی طبیعت به دنیا آمدم.
او در ادامه گفته بود: وقتی "عرف و عادت در عشایر فارس" را نوشتم، کتاب بسیار مورد تشویق مجله "سخن" در آن روزها قرار گرفت و مطالب بسیاری دربارهاش نوشتند که اگر حافظهام یاری کند، گمانم صادق هدایت و پرویز ناتل خانلری هم از این گروه بودند. حالا این کتاب بهتازگی از سوی انتشارات نوید شیراز به چاپ دوم رسیده است و من عین آن نوشتهها را که درباره کتاب نوشتند، در چاپ دوم آوردهام.
بهمنبیگی درباره دلیل این تأخیر چندینساله در رسیدن کتاب به چاپ دوم توضیح داده بود: آن زمانی که کتاب را نوشتم، بهنوعی، آزادی قلم بود؛ یعنی همان سالهای 22 و 23 که تازه رضاشاه رفته بود و در همه جا آدم اهل قلم میتوانست به او حمله کند.
من هم چون خودم زادهی عشایرم و به مشکلات و مصائبی که بهواسطهی طرحهای رضاخان بر آنها رفت، واقف بودم، درباره کارهایی که او علیه عشایر انجام داد، مطلب و کتاب نوشتم. از همین جا بود که به ایجاد مدرسه عشایری متمایل شدم و افتخارم اگر باشد، این است که بنیاد دبستانهای سیار عشایر را گذاشتم. اگر آن کتاب را میخواستم در همان روزها چاپ کنم، اجازه نمیدادند؛ چون به پول و قدرت احتیاج داشتم؛ به همین دلیل سکوت کردم و مجدداً چاپ نکردم تا بعد از انقلاب و حالا همهی مسائل را در مقدمه توضیح دادهام. به هر حال در تمام آن سالها قلمم به سکوت گذشت و بعد از رفتن به دانشکدهی حقوق هم سرم به درس مشغول شد.
او تأثیر راهاندازی مدرسههای سیار برای عشایر را امری مهم میدانست و میگفت: از همین مدرسههای چادرنشینی بیش از هزار زن عشایر را مهندس و دکتر کردم. بعد از این همه سکوت و دست به قلم نبردن دوباره یادم آمد که من زمانی قلمی داشتم، پس دست به کار شدم و "بخارای من، ایل من" را که مجموعه 17 یا 18 مقاله و قصه درباره ایل بود، نوشتم، که فکر کنم ششبار چاپ شده و در حال حاضر نایاب است. بعد هم کتاب "اگر قرقاج نبود" را نوشتم که آن هم سه بار چاپ شده است.
آخرین کتابی که بهمنبیگی نوشته، "به اجاقت قسم" نام دارد. خودش در اینباره میگفت: درباره کتابهایم افراد بزرگی مثل عبدالحسین زرینکوب، بزرگ علوی، مشیری، صدیقیان و خیلیهای دیگر که حالا حافظهام یاری نمیکند نامشان را بگویم، اظهار لطف کردهاند و مطلب نوشتهاند.
بهمنبیگی در برخی مجلههای آن روزها هم مطلب اغلب بدون اسم مینوشت؛ از جمله در "ایران ما" با سردبیری جهانگیر تفضلی. مقدمه کتاب "اشک معشوق" مهدی حمیدی را نیز او نوشته است.
بهمنبیگی نویسنده و بنیانگذار مدرسههای عشایر در ایران که سالهای زیادی از عمرش را به ارتقای فرهنگ و سواد در میان عشایر خصوصا عشایر جنوب کشور و استان فارس، اهتمام ورزیده بود،بامداد روز (شنبه، 11 اردیبهشتماه) همزمان با ایام هفته ی معلم بر اثر عفونت ریوی به دیار باقی شتافت. روحش شاد و یادش گرامی
فرود گرگین پور :استاد موسیقی
فرود از زبان فرود
با ویولُن و پیانو موسیقی ایل مینوازم. دستهایم میلغزد روی نرمی ساز. بچه هام، بانتهای غنوده ساز بیدار می شوند فرود ایل بودم؛ فرود حبیب الله پدرم و مادرم که زادة 1324 بودم به آنها با سه خواهر و سه برادر دیگر که از بد سرنوشت، اسیرِ دخترخالگی، پسرخالگیِ والدین شدند و نابینا. خُردبچه ای بودم، چشمانم اندک سویی داشت و به همان خُردی، رهای چادر ایلاتیها بودم به ولعِ دانستن آب و آتش و باد و خاک که همة هستیم بودند.
ایل بود و زن و مرد و بچه، ایل بود و گوسپندان و بُزان، مرغ و جوجه ها، خروسها که پدرم وظیفه داده بود ساربانان را به بیداری و نگاهبانی ایل. ظهر بود و شب، آفتاب و بی آفتاب. از همان چهارسالگی، مادرم خوابم می کردبه ازای چشمهای بسته ام. مردان دلداده به آتش، داستانی می سراییدند به نظم و نغمه ای می ساختند به نی، آی نی، آی نی. هواییم می کرد نی، از همان خُردی. این چوب کوچک سحرآمیز با نوایی به بزرگیِ تمام رنجهای تاریخی ایل. گوشهایم بود اول که دست داد به دوستی و مهر با آنچه روایت می کرد از آن به موسیقی و موسیقی که شد نفسِ فرود و هر نفس که چون فرو می رود ممدّ حیات است و چون برمی آید مفرّحِ ذات. و پدر که مهرداد به عشق ورزیم. و من به هفت سالگیم آکاردئون می نواختم و به ده سالگی ویولن. مرد ایل بودم و اهل عشق. دوازده ساله بودم که سوی چشم به تمامی تباه شد و دستهایم، چشمان دوباره زندگیم و حیاتم که حیّ تازه گرفت به آمیزش با نغمه هایی که تمام روحم به غلیان می داد. فرود می نواخت و مست می شد. فرود می زد و شیدای دشت، شیهه می کشید به شهادت عشق. فرود بود و ایل. سال 1342 آمدیم تهران و من شدم شاگرد نورعلی خان برومند، حبیب الله بدیعی، علی تجویدی و اصغر بهاری. همان سال پیانو را هم با مصداقی شروع کردم و کمی بعدتر که برای خواندن ادبیات فارسی، شدم دانشجوی دانشگاه شیراز و سفر به تهران که دوباره مرا به کسوت دانشجویی برد به دانشکدة هنرهای زیبا. همین دانشگاه تهران، و شدم دانشجوی رشتة موسیقی. نور علی خان بود که تشویقم کرد به کمانچه نوازی. چشمانی تباه شده داشتم و تمام موسیقی را با گوشهایم آموختم. گوشهایم شد چشمهایم و قطره قطرة نُتها که فرو می شد به چشمهای گشوده ام. آهنگسازی می کردم، از همان کودکی و حالا که شکل می یافت و کاملتر می شد به اعتبار بیشتری دانسته هایم. چهل سال تمام روی موسیقی قشقایی کار کرده ام. نغمه ها و آواها، لالایی ها و هرچه بوده جمع کرده ام به پاسداشت حرمت ایل که ایلیاتی است و نغمه هایش که داستان تمام تاریخِ پُردردش است.
تمام زندگیم انباشتة موسیقی است؛ مثل یک تکّه جواهر که ذوب شود در تمام هستی آدم. جوهر می گیرد آدم به موسیقی. روح شاد می شود؛ جان می گیرد؛ نفس دوباره برمی آید به حظّ نوای عشق. به بچّه هایم می گفتم آن موقع هنوز درس می دادم و معلمی می کردم که موسیقی مثل آب برای زندگی است و ما که حالا توی دل کویر زندگی می کنیم جان و روح و تنمان بیشتر عصیان عطش دارد. زندگیمان سیرابی ناپذیرِ آب است. زندگیمان شده بستری و موسیقی که آب روانِ زندگی است.
افسانه – همسرم – ایلیاتی است. زن رشید ایل قشقاییم که مادری می کند برای دنا و صبا و کاوه. افسانه صدایش، مخملِ تازه رسته سبزِ بهار است. افسانه صدایش رنج دارد. به زبان ایلیاتیها می خواند و تمام خانه تصویر ایل می شود؛ رفته های دور، کوههای بلند پربرف و تابستانهای داغ که تمام خانه پُر می شود از آوازِ لای لای مشک. با ویولُن و پیانو موسیقی ایل می نوازم. دستهایم می لغزد روی نرمی ساز. بچه ام، کودکم. نُتهای غنوده بیدار می شوند. یک به یک، گام به گام. افسانه دَم می گیرد به لالاییهای دور. صبا و کاوه سراغ سازهایشان می روند. رسمِ عشق می گیریم به شکوه نوا. می زنیم و می زنیم. رنجهایمان در اشکهایمان رها می شود. دلمان شورِ عشق می گیرد. دشتی و همایون و بیات و افشار، سه گاه و چهارگاه. خوشیم با عشق. سودایی دارد این عالم.
ریالی نیست، خانة مستأجری و اثاثیة سالهای دور و حقوق معلمی. سالهای معلّمی توی خیابان ظهیرالاسلام، همین مدرسة خزائلی و هزارتا مدرسة دیگر توی همین شهر. ادبیات درس می دادم و موسیقی. افسانه هر روز مرا می آورد سر کلاس و هر ظهر خودش با صبوری، سرِ ساعت می آمد دنبالم. خسته بودم از این زندگی. حتّی وسیله ای هم نداشتیم. افسانه صبوری می کرد و من بیقراری. آخرش هم خودم را بازنشسته کردم و نشستم کنجِ خانه. کاش نمی کردم. شاید حال و روزِ دیگری داشتم. هر ماه دریغِ ماه بعد را دارم. اجاره خانه و فکرِ از پسش برنیامدن. دلم می خواست رنجِ این بی پولیهای بی پایان، زبان به کام می گرفت و باز راهی ایل می شدم. جست و جوهای ناتمام انتها میگرفت و پژوهشهای پاگرفته و نگرفته را سامانی میدادم.
زادة ایلم. تمام ایل می شناسد فرود را؛ افسانه را؛ دنا و صبا و کاوه را. هر چادرِ ایل، کنار شاهنامه، آواز و نغمه ای هم از ما دارد. فکر کردم بروم مرکزِ موسیقی بگویم دلم می رود برای پژوهش. بگویم کمک کنند برای جمع آوری نُتها و آوازهای رو به نیستی، تجزیه و تحلیلِ نُتهای موسیقی قشقایی و هر ایل و هر جای دیگر. تمام زندگیم آمیختة موسیقی است. التیام رنجها و زیادکنندة خوشی هایم. هر آهنگ و ملودی تازه، حال و هوای غریبی است که حتّی حالا در پنجاه و پنج سالگیم، باز جانم را فوران می دهد. موسیقی ایل برای من سماع می آورد. خلسه ای که در گفت و کلمه نمی آید. افسانه هم سختگیر نیست. می گذراند با من، سالهای نداری را؛ سالهای عُزلت و فراموشی را. برای گذران زندگی فکر کردیم شاگرد بگیریم برای تعلیم موسیقی. گفتند خانه ات دور است. آخر دنیاست. راست می گویند. پول ما، توی تمام دنیا برای ما همین جا را قد داده است. به روزنامه هم که خواستم آگهی بدهم، از من مجوّز خواسته اند؟ دارم، امّا چه؟ مجوّزِ آموزشگاه! کلّی می خندیم با افسانه. آموزشگاه، با کدام پول؟ با کدام جا؟ با کدام پشتوانه و حمایت؟
روزگاری رفته است بر ما و می رود باز که تمامی ندارد رنجِ مردمِ ایل. افسانة جهانگیری – همسرم – با گروه حسین علیزاده در چند کشور کنسرتی دادند و افسانه لالایی ها و آوازهای ایل را زنده کرد به سحر آوازش. صدایی دارد این زن. دم که می گیرد انگار توی ایلی. قلب صخره ها و فراخیِ دشت را چون نجابت اسب هِی می کنی و یله می شوی توی نور ماه. خودمان هم کنسرت داده ایم. شیراز و گچساران و اهواز و گرگان و فرهنگسراهای همین تهران و تالار رودکی. گروهمان از دست رفت؛ گروه موسیقی سنتی محلیِ دنا. گروه، حمایت می خواهد. گروه باید مالی برای خوردن هم داشته باشد. چه می دانم، گروه از دست رفت. ما ماندیم و خودمان. عمر شتابان هِی می کند و می شود. ما ماندیم و حافظ که تفأل میکنم گاه گاه به عشق برای افسانة زندگی ام. با همین خط بریل میخوانم:
در خرابات مغان گر گذر افتد بازم- حاصلِ خرقه و سجاده روان در بازم
ثروتی است گنج عشق که هرچه بستانی از این کان و بذل کنی، زیادت بخشد روح و جانت، و دُرّ عشق می فروشیم و مزد جان می بازیم تا به سر منزل دوست.
+ نوشته شده توسط علی عزیزی در چهارشنبه دوم تیر 1389 و ساعت
6:22 |